تبليغاتX
Ya __ c






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


Ya __ c

 

» Game Over «

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت0:0 AMتوسط یاسی | |

 

وقتی هارمونی الفبا کنار هم اسم ت را نشان میدهد ٬ قلبم از هم میپاشه و اون همه منم منم گفتنهای وقت تنهاییم و از یاد میبرم که چقدر انگشت تهدید به سمتش دراز کردم و او هم با ترس و بغض قول داده که دیگه به تو فکر نکنه... روزها بی فکر کردن به تو طعم گس این همه خودآزاری روحی و از من میگیرد و تنها صخره ای که بهش چنگ زدم تا زیر پاهایم خالی نشود همین است و من هرگز به ناجی دیگری فکر نمیکنم و فقط حضور پنهانی تو اینجا کافیست و در حالیکه به انتهای سیگارت پک عمیقی میزنی ٬ میخوانی و میروی و شاید فقط کمتر از یک ساعت فکر کنی. اما من هر روز بیشتر از روز قبل بهت فکر میکنم و به صدا ٬ نگاه و شوخی هات ... من این روزها بیشتر شبیه یک مرده متحرک شدم و حتی نگاهم یخی و منجمد شده ... دلم یه تانگو میخواد ...تاریک و دنج ٬ سرم و بگذارم روی سینه ی مردونه ی تو ... دستهایت رو دور کمرم حلقه کنی و گاهگاهی پنجه ی دستت بین رشته های موهام گره بخورد و درد سرد اما خوشایندی از پشت گردنم تا کمرم سر بخورد و بیشتر خودم را تو ی بغلت فشار بدهم و تا از دستم نروی ... کاش این ملودی هرگز پایانی نداشت.

دارم جورج مایکل گوش میکنم

if I was weak, forgive me
but I was terrified
you brushed my eyes with angels wings
full of love
the kind that makes devils cry

 

تمام دنیای من ٬ مونیتورم هست که اگه این پنجره هم نباشد من آمدن ها و رفتنهای تو را نبینم ٬ بی شک میمیرم .

+نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت3:51 PMتوسط یاسی |

 

شب سردی نیست بی هیچ برفی و بی هیچ انتظاری و صدای لرزان که باز بگوید " شب یلدات مبارک " و آنقدر کیف کنم که موهایم را باز کنم و روی تخت بخوابم و بگویم " خوشبختم " . امشب بی حضورت تکیه دادم به دری تاریک و انگشتان دردآلودم را بعد از یک روز طولانی کار ٬ آرام  آرام فشار میدهم و لذت میبرم از این همه خستگی که به بهانه خوش یمنی امشب انجام دادم و چه مضحک که بی تو طعم نحس تنهایی و اضطراب ها همچنان باقیست . حتما تنهایی و روی تختت دراز کشیده ای گاهی وقتها از روی عادت به گیتارت نیم نگاهی میکنی و باز به سقف خیره میشوی و نمیدانم به چه چیزی فکر میکنی اما دلم میخواهد کنارت بشینم و ساعتها به نیم رخ بی اعتنای تو و به رشته رگهای آبی شقیقه ات که با هر پک غلیظ سیگار منقلب میشود نگاه کنم ... صدای اس ام اس من و از رویای تو جدا کرد ... تمام امروز نگاه من به چشمهای روزهای رفته مان خیره بود به آن دو چشم دروغین که پلکهای من را هم بست ... تمام روز را برای رسیدن به این صخره سهمناک تنهاییم طی کردم تا باز بنویسم از من و منه بی تو... و چه بی ملاحظه دل میشکنم این روزها ... امشب دلم شراب میخواست تا بین بی وزنی سنگین زمان بی حس بشم و مث دخترهای خود سر لج کنم و تو غر بزنی و تهدیدم کنی که قهر میکنی و خودم را لوس کنم .آخ!  چقدر دلم برایت تنگ شده! ... 

سهم من از تو مث پایین رفتن از یک نردبان متروک بود ... خوابم میاید ٬ حس میکنم خیلی وقته گذشت ست ...

.

.

عاقبت آن روز رسید که دل آزار تو شدم .

+نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت1:21 AMتوسط یاسی |

 

باد در عمیقترین ژرفای گور زوزه میکشد

و تو به ستاره های کاغذی کاذب دل بسته ای و به رقص حباب

تمام روز به به جسم جوانی که در زیر خاک تحلیل میرود ٬ خیره شده ای

و موریانه ای به نام مرگ او را میجود

مرثیه مادر و غار غار شوم کلاغان بالای کاج کهنسال گورستان و بوستانی از قبر

تو در بوی متعفن گلاب  نفس میکشی و مبهوت بازی زمان

او تا دیروز بود

و  با اندامی تکیده در سایه بی اعتبار زندگی آوای گلنگ گورکن را از دور میشنوی

مرگ نزدیک است

 

 

 

خیلی متاسف شدم خبر فوت دوستت و شنیدم و من را ببخش برای هجوم کلمه . 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت6:16 AMتوسط یاسی |

 

بی حوصله گی ها چهار زاویه زندگی قوطی کبریتی من و پر کرده ... امروز خیلی کم حرف زدم ... حتی حوصله کتاب خواندن هم نداشتم ... چند صفحه از دوبروفسکی و بستمش ... همه امروز و فکر کردم به یه روز  کسل کننده ی کش دار و تلفنی که باید میزدم و با یک عذر خواهی دعوت عروسی را رد میکردم ... چقدر سخته دروغ گفتن و بهانه آوردن ها ... منتظر مامان بودم که برگرده و خریدهاش و فقط ببینم و با ذوق کردن های نیکان بخندم 

- یاسی میشه بسته پفکم و باز کنی میخوام بخورم

دستهای پفکیش را یواشکی کشید به لباسم و خندید ... کوچولوی دوست داشتنی ! کاش این اندازه خسته نبودم و مثله همیشه هم بازی هم میشدیم ...

دلم برای رعد و برق  تنگ شده ... رقص باران و پنجره و غرغر های مامان

- بیا کنار خطرناکه !

دلم میخواست رو به روی یک آیینه گریه میکردم و با لبه آستینم اشکهام و پاک میکردم ... چرا این روزها همه به من توصیه میکنند آهنگهای شاد گوش کنم ... حتی تو ... به نظر تو من یک دلقکم ... هر چند همیشه دلم میخواست تو یک سیرک زندگی کنم و دماغ گنده قرمز داشته باشم ... دلمرده تر ٬ تکیده تر و مبهوت تر از الان ... چقدر دلم میخواست با تو همخوابه شوم و حس ترسناک گناهکاری را تجربه کنم

این روزها بی تفاوتی حس خوبی داره .

دلم یه دسته نرگس میخواهد ... برایم میخری ؟

 

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت6:53 PMتوسط یاسی |

 

این روزها خیلی سعی کردم به عکس تو نگاه نکنم اما دلم نمیاد نبینم و ذوق نکنم و لبخند نزنم و اشک تو چشمهام جمع نشه و به خودم نگویم هنوز هم دلت میخواهد دوستش داشته باشی ... خیلی دلم برای حرفهای تکراری م تنگ شده بود ٬ دلم بگیره و بغض کنم و گریه های دزدانه ... این روزهای کسل کننده ی کش دار را که خمیازه میکشند و دهن کجی میکنند اما نمیگذرند ٬ را دوست ندارم ... کاش برف میبارید و با اولین برف نیت کنم بیایی اما تو همیشه مثله یه نسیم میایی و میروی و در چهار زاویه تنهایی من صدای زوزه باد است که میمیاند .

این روزها اطراف من آدمهایی ست که در ذهن پست شان هم آغوشی با من را به تصویر میکشند و میخواهند بکارت عشق من و تو ٬ نه !!! من به تو را آلوده کنند و نمیدانند از آن روزی که تو من را به چراگاه عشق بردی و من را در عطر گیج کننده نفسهایت غرق کردی و  دروغ گفتی که میمانی ٬ من به سایه خیالی روی دیوار دل خوش کردم که تو همیشه کنارم هستی.

زمان گذشت و شب یلدا نزدیک است ... من باز فال میگیرم و حافظ نصیحت میکند ... من و حافظ همیشه با هم جدال میکنیم ... برای یه دلخوشی موهوم دیگر  .

کاش دوستم داشتی و مثله مرده های هزاران ساله منتظر قیامت میشدم تا شاید آن دنیا کنارم باشی و تنها نباشم . کاش میدانستی چقدر بودنت در این روزهای سنگین ٬ سرگردان و بیهوده ٬ آرامم میکند ... کاش بودی و سکوت میکردی مثله آخرین عکست ... سکوت بود ... سکوتی از حرفهای ناگفته . سکوتی که من هم از گفتن ماندم ... فکر میکنم همیشه پیش ار آنکه فکر کنی اتفاق می افتد ... شکست ٬ سکوت ٬ تنهایی . اتاق من پر شده از تیک تاک ساعتهایی که هر کدام یک زمان را نشان میدهد و به من میگویند تنها تر از تو نیست و من چشمهایم را میبندم تا به تو و ارتفاع ساده لوحی ام فکر کنم.

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت11:32 AMتوسط یاسی |

 

 از بس خاطرات مرده تو را دفن کردم گلدان یاس اتاقم  کم کم خشک شده ... حالا دیگر من ماندم و تیک تاک ساعت که امر میکند فراموشت کنم اما من دوستت دارم ... من باید دوستت داشته باشم ... باید ٬ باید . لحظه من هیچ جز فکر کردن به تو نیست . شبی نیست بی یاد تو بخوابم ... شبی نیست در  اندیشه دیدن تو و کویر نباشم . از نوشتن میترسم ... میترسم تکراری شوند و هرگز نخوانی و مثه یک ژورنال قدیمی مد یا مجله ای که در مطب یک پزشک انتظار میکشی ٬ ورق بزنی و بروی ...  بروی و خودت را با آخرین آهنگ شادمهر مشغول کنی " کی با یه جمله مثل تو ٬ میتونه آرومم کنه ؟ " ... شاید تو هم گم کرده ای داری ! کسی که مثل همه باشد و نباشد و بیتا و بی مانند باشد ! ... خودم هم به این نتیجه رسیدم قصه ام تکراری شده ...  اما این تنهایی و تکرارها تاوان اشتباه من است ... شاید روزی برای همیشه بروی و نوشته های من هم بی خاطره ! ... این زمستان دلتنگم و با هیچ برف سفیدی حظ نخواهم کرد. چقدر دلم میخواهد خودم باشم ... نه من و لبخند مصنوعی من که با دوستت دارم گفتن های بیگانه ای پاسخ بدهم من هم دوستت دارم و با فشار هرزه ی دستانشان بگویم  : آه ...  این ابتدای نابودی من است و من به پایان راه فکر نمیکنم ... به پاکی یاس ایمان ندارم ... نجابت در شهوت نفس میکشد ... چقدر دلم میخواهد از ته دل زشت و زننده بخندم ... دلم میخواهد هر لحظه هوس کنم  و یک چیزی بخواهم .

دلم میخواهد کتاب بخوانم ... کاش فروشنده یک کتابفروشی بودم و روزها ٬ ساعتها ٬ کتاب میخواندم و کیف میکردم که تو از در میایی و من سلام میکنم و تو با چشمهای نجیبت لبخند میزنی و صدای تو ٬ من را تا جنون میکشاند ... تو از باران بیرون شکایت میکردی و من کیف میکردم که تا نیمه های راه قدم میزنیم ... در امتداد کوچه ٬ دستهایم را دور بازوهایت حلقه میکردم تا به تو تکیه کنم و انگشتان سرد و باریکت را لمس کنم ... تو سکوت میکردی و نمیدانم به چی فکر میکنی اما من به نیمرخ تو خیره میشدم و فکر میکردم کاش به من نگاه کنی ... دلم از این همه حسرت خوردنها گرفته .

من منتظر حرفی هستم اما تو نوشته هایت را بعد از خوردن یک قهوه داغ در یک کافه دنج در یک روز بارانی مثه یک چتر روی سرت نگه داشتی و رقص جوهر و کاغذ و ... من از خواندن آنها محروم شدم ... تو من را از خیلی چیزها محروم کردی .

روزها زود میگذرند و من هر روز شکسته تر میشوم ... و بیشتر به واقعیت تلخ داستان تو و منه بی تو ٬ پی میبرم  ... من نگرانم روزیکه به تصویر یک زن در آیینه با ابروهای نازک و رژ قرمز نگاه میکنم ٬ مجبور بشوم اسم تو را به زبان نیاورم و تلخ بگویم من خوشبختم .

...

اگه حتی بین ما ٬ فاصله یک نفسه ٬ نفس منو بگیر .

 

 

+نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت1:10 AMتوسط یاسی |

از یه کوچه ی باریک من و تو از کنار هم رد میشویم و تو چشمهای تو نگاه میکنم و تو به نشانه احترام سلام میکنی و من باز نگاه میکنم و میخندم و کیف میکنم که تو دوباره به من نگاه کردی ... اما خجالت میکشم بهت بگم که یه کم بیشتر به حرفهای من گوش کن ... تو آرام به راه خودت ادامه میدی و من رفتنت و میبینم . بدون اینکه به پشت سرت نگاه کنی دور و دور و دورتر میشی ... و فقط صدای تو میماند و خنده های دختران غریبه و فاصله بین گیسوان آنان و دستهای تو یه سلام کاذب دیگر ... اما من باز به قدیس بودن تو ایمان دارم و جنگ من و من آغاز میشود تا بیگناهی تو بار دیگر ثابت شود ... پس از شکست من ٬ منه بیچاره ی من ساعتها هق هق گریه میکند و باز دلش برای بالش و خیس و مژه های نمناکش تنگ میشود و فکر میکند وقتی دختر کوچولوی مامان بود هیچوقت مامان دلش نمیامد با چشمهای پر اشک بخوابه

+نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت0:9 AMتوسط یاسی |

این روزها خیلی دل نازک شدم ... بی بهانه گریه میکنم ... دیشب یک لحظه چشمم به سمت بیابان آگاهی باز شد اما من کور و کرتر از آن بودم که با این چیزها بخواهم به خودم بیایم ... این روزها خیلی کم حرف شدم ... فروغ میخوانم و بغض چشمهام قطره قطره صورتم را خیس میکند ... دلم برای هیچ چیز نمیسوزد ... پروانه های زرد و زشت اتاقم را با آتش فندک میسوزانم ... من دلم گرفته ٬ دلم گرفته و انگار با همه خوشیهای دنیا خوشحال نخواهم شد ... چه ساده و مثه آب خوردن عشق را باور کردم  و تو خوب میدانی من رسوای عشقت شده ام ... لحظه فراموش نشدنی من ! امشب از تو دور میشوم اما تا رستاخیز دوستت خواهم داشت .

+نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت11:16 PMتوسط یاسی |

همه رفتن و من باز هم تنهام و خدا رو شکر کسی نیست که دوباره اشکهام و قایم کنم .. دلم برای بالش خیسم تنگ شده ... برای مژه های نمناک ... برای بد خوابیها ...  شب بخیر

+نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت4:1 AMتوسط یاسی |

قهوه

 

لرزش دستهای من و پا بلندی هایم برای برداشتن فنجانهای قهوه ... با چه وسواسی میخواهم بهترین رنگ فنجان دنیا را برای تو انتخاب کنم اما انگار همه رنگها بی رنگند و باران بی ملاحظه ی هزاران چرا ... دستهایم خسته میشود و من هنوز نمیدانم رنگ مورد علاقه تو چیست !!! ... نمیدانم چند قاشق شکر کافیست ... تو قهوه تلخ دوست داشتی ؟ ... من همیشه اسم قهوه را دوست داشتم چون تو عاشق قهوه بودی . دستهام میلرزد و من هنوز لباس مناسب نپوشیده ام ... برای دیدن تو کدام رنگ زیباست ؟ ... موهایم را جمع کنم یا باز ؟ ... همه چروکهای زیر چشمم را زیر ضربه های اسفنج مخفی کردم ... تو چه شکلی هستی ؟ . زیباترین با چشمانی نافذ و گیرا و لبخندی بی انتها ... وقتی نگاهم به نگاهت گره خورد تا قیامت دوستت داشتم ... من به بودن تو در آن لحظه مغرورم و به یاده لحظه وداع ٬ که با همه جزییات باریکش آن را حک خواهم کرد...  تو داغ میخوری و من فنجانم تا ابد سرد و دست نخورده باقی خواهد ماند ... تو میروی و من دلم نمیاید فنجان تو را بشویم و چشمهایم را میبندم و  چسبندگی لبه فنجان را لمس میکنم . من این روز را مثه هزاران روز دیگر که هنوز نیامده به تصویر کشیدم ... شاید روزی یک فنجان قهوه میهمان من شوی ! .

+نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت0:21 AMتوسط یاسی |

Reminiscence

 

یاد تو همه جا هست ... توی جعبه شکلاتی که پارسال برای من فرستادی و دلم نیومد بخورمش و دیگه ام خوردنی نیست ... توی روسری که وقتی نرمی ش و روی صورتم حس میکردم انگار انگشتای نرم تو بود که با پوستم بازی میکرد ... چشهام و میبستم تا این یاده تو از یادم نره ...یاده تو ٬ توی رژ لبی که هرگز استفاده نکردم و هر روز منتظر بودم ببینمت و بگی من عاشق رژ لب صورتی ام اما به کسی نگی چون این بین من و تو یه رازه ... دیشب ترسیدم و اما نبودی با صدای گرمت احساس امنیت کنم  و به یاده صدای آرومت با بغض خوابیدم ... چرا من بزرگ نمیشم که دیگه به یادت خودم و گول نزنم ؟ ... تو هم به یاد من هستی ؟ ... یاده تو خیلی طولانی شده دیگه یه لحظه نیست که بخواد بیاد و تموم بشه و بره ... من اگه یه لحظه به یاد تو نباشم ٬ میمیرم مثه چند روز پیش که میخواستم فراموشت کنم و  داشتم جون میدادم ... با خودت فکر میکنی این دیوونه کیه!!! من یه دیوونه ام که یاد تو رو دور خودش مثه پیله پیچونده و پیچونده و پیچونده اما مثه همه پیله ها یه پروانه رنگی نمیشه ...مهم نیست چی میشه اما من یاد تو رو به همه آرامش ها و خنده ها نمیدم ... همون یه لبخنده تلخ از یاد تو برای من بسه .

امشب بازهم میترسم و تو نیستی که بگی نترس!!! خدا هست ... اما توی این تنهایی به اندازه ای که دلم خواست گریه کردم ... دیگه مجبور نبودم عینک بزنم و  یواشکی با پشت دستم جلوی اشکم و بگیرم تا اگه کسی دید ٬ بگم دوباره این خمیازه های لعنتی چشهام و پر از اشک کرده ... امشب خیلی گریه کردم و دوست دارم فردا چشهام ورم کنه و توی آیینه به خودم بگم دختر بدبخت ! ... من برای موندن کوتاه تو گریه میکنم تا یاده تو از دستم نره ... از من خرده نگیر و اخمهات و باز کن ... حیف نیست مهربون ترین نگاه دنیا که دل من و لرزوند ٬ بخواد غمگین باشه ...

کاش عسل باز از من دلخور نشه. به جون تو نمیتونم به یادت نباشم ... حتی وقتی خودم و دعوا میکنم و سرم و پایین میاندازم و به ناخنهای پام که نقره ای رنگ شده نگاه میکنم و قول میدم دیگه به یادت نباشم ... امشب تنهام و دلم نمیاد کوتاه بنویسم ... کاش زودتر از اینها تنها بودم و با این همه گریه ٬ کیف میکردم که چقدر گریه به یاد تو زیباست .

چقدر بده که شوالیه رویاهات بره  به جنگ حقیقت و گم بشه و تو لبه بلندترین ایوان عشقی که برای خودت ساختی ٬ تنها بایستی و به یادش برگهای گل و پر پر کنی تا شاید روزی برگرده ... اما آسمان خاکستری با دهن کجی خبر از یه طوفانی بده و راههای برگشتنش و ببنده ..

من امشب تب دارم و با لباس نازک روی تراس اتاقم قدم میزنم تا آنقدر حالم بد بشه که اسم تو هذیان امشبم باشه ... کاش امشب ببینمت و بگم من یه راز دارم - رازی که نفهمیدم و عاشقت شدم و تو مرد قصه من شدی-  بشینم از سیر تا پیاز و برات تعریف کنم . اما تو مثه همیشه عجله داری تا بخوابی حتی حوصله یه خداحافظی عاشقانه رو نداری و بدون اینکه به من مهلت بدی بخواهم بهت بگم هنوزم دوستت دارم ٬ میری. من و یه عالمه حرفهای نگفته و بغض تنها میمونیم... حرفهای نگفته راه خودش و کج میکنه میره تو همون پستویی که کشیده بودمش بیرون ٬ میخوابه و پشتش و به من میکنه که نکنه شاید بخواهم با پر حرفی هایم اذیتش کنم . بغض هم ٬ میشنه و دستهاش و میزاره زیر چونه ش ٬ به دعوای من و من نگاه میکنه و منتظر یه تلنگر میمونه که بشکنه  

چقدر شبها زیبا تر از روزهاست... چون مجبور نیستی مثه روز زندگی کنی ... میتونی بری و بری و بری و مال خودت باشی و  دور بشی تا گم بشی و اگرم نتونستی برگردی مهم نیست چون قرار نیست کسی پیدات کنه ... فقط کافیه به یادت باشند. کاش میشد یکی از همین شبها دستهام و دور بازوهایت حلقه کنم و با هم فراموش بشیم ... اصلا فکر نکنیم که آینده ای هم هست که زشت و دوست نداشتنیه ... کاش به جای اینکه به آینده من فکر میکردی به فکر خودم بودی و من را برای فردای نا معلوم قربانی نمیکردی و نمیرفتی ... منم خودم و  اینجوری توی گذشته حبس نمیکردم و فردای من آینده بود ! نه یاد گذشته کوتاه من و تو !

راستی !!! چقدر جای تو امشب خالیه .

 

 

 

پ ن : آیا مردها هم وقتی تنها میشوند به خاطرات فکر میکنند ؟!

+نوشته شده در دوشنبه 11 آذر1387ساعت8:54 PMتوسط یاسی |

 

کاش مثه حس خوشایند یه پیاده روی بودی

کاش میشد مثه همه لباسهای به هم ریخته کمدم در آغوشم بگیرمت تا روی زمین نیافتی

کاش وقتی تو آینه نگاه میکردم...تارهای موی سفیدم و با وسواس  جدا نمیکردم و با قیچی از بین نمیبردم

به این فکر نمیکردم که با ابروهای باریک قیافه زنونه ای دارم

کاش مرد رویاهای من یه کودک دمدمی مزاج نبود که دلم در حسرت بزرگ شدنش بسوزه

کاش عاشق میموندم و وراجیهای شبانه ام ادامه داشت تا یه شبی از شبها بیایی و بگی خوندی و با همه کلماتش گریه کردی

کاش بخوابم ... مثه الان که بالشتم و بغل کردم و به سنگینی پلک میزنم و با روان نویس سبز روی کاغذ کاهی مینویسم

کاش یه دختر دبیرستانی بودم و فکر میکردم شاید سر چهارراه ببینمت ... تو بهم بخندی و منم لبخندم و پشت کلاسور تو بغلم قایم کنم

کاش همبازی دوران بچگی من بودی و مثه رضا پسر همسایه دوچرخه هامون و با هم عوض میکردیم و با هم مسابقه میدادیم

کاش بین ما ۶ تا  ۳۶۵ روز فاصله نبود

کاش دلم از فکر کردن به تو فشرده میشد و چشام و روی هم فشار میدادم مثه الان که ناخن شکسته پام  میکشم روی فرش و از شدت درد چشام و روی هم فشار میدم

کاش میشد لبخند تو رو بعد ار خوردن قهوه ای که آرزو داشتم مهمونت کنم ... ببینم

کاش توی نوشته هات اسم منم بود

کاش میشد فهمید آیا ارزش این همه افسوس خوردن و داری ؟

 

 ۱۰:۳۰ صبح

 

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت10:22 PMتوسط یاسی |

 

 

میلرزید ... قدماش تو زمین نرم و بارون خورده گیرمیکرد ... موهای خیسش و از جلو صورتش میزد کنار تا با اون چشمای ضعیفش بتونه راهش و پیدا کنه ... اگه هوا  زودتر تاریک بشه و نتونه درختش و پیدا کنه چی میشه ؟ ... موبایل لعنتی هم آنتن نمیداد که بتونه یه بار دیگه صداش و بشنوه ... هرچند که مثه همیشه REJECT میشد ... اون شب هم با دیدن اس ام اس ش جا خورده بود که چه کار میتونه داشته باشه ... چقدر یه آدم گستاخ میتونه باشه جنایتهای کثیفش و فراموش کنه و به روی خودش نیاره ... مگه نگفته بود از من بکشید بیرون !!! . آره همه عیب دنیا اینه که آدماش پست و  بی معرفت شدن که دنیا به این زیبایی یه سر سوزن ارزش نداره و { گ ا ی ی د ن ی } شده .

از تاریکی میترسید اما چاره ای نداشت باید تمومش میکرد . اطرافش و نگاه کرد ... آره خودشه ... همون درختی که میخواست ... به سختی این همه بار و با خودش میکشید ... به بالا نگاه کرد اما قطره های بارون جلو دیدش و میگرفتن ... یه چشمش و بست و دستش و مثه چتر گذاشت روی پیشونیش ...  چهار پایه و روی زمین محکم جا به جا کرد ... همیشه از ارتفاع میترسید ...حتی کوتاه !!! ... طناب و دور درخت پیچید و محکم کرد ... دستاش میلرزید ... به خودش میگفت این گناهه اما دلش میخواست تو جهنم کنارش باشه ... اما اگه جهنمی نباشه !!!  ... همیشه از خوبیهاش یاد میکرد ... اگه کسی میخواست پشت سرش بد بگه ... میگفت نه اون خوب بود اما نمیدونم چرا این کار و کرد ... خیلی وقت بود مغزش از اینهمه فکر متورم شده بود ... طناب انداخت دور گردنش ... با ترس از پشت سفت کرد ... یه بار دیگه به عکس تو موبایلش نگاه کرد مثه آخرین بار که روی مونیتورش بوسیده بودش ... بوسیدش و خودش و به طرف جلو هل داد .

-----------------------------------------------------------

Appendix :

I can’t elucidate more

But my psychologist warned me stop to write

Right away

Although it makes me maniac as well

But I have no other choice

 

+نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت4:0 PMتوسط یاسی |

puppet II

 

 

 

 

من یه puppet هستم

حدود ۲ سال پیش من ساخته شدم

من و سفارش دادن

ـــ آقا من یه عروسک میخوام

ـــ چی مدلی دوست دارید ؟  

و من ساخته شدم

یه puppet  که همیشه لبخند با لبای صورتی رو لباش باشه

با نخهای محکم که اگه هر چی کشیده بشه پاره نشه

روزای اول همیشه جای من کنار تختش بود

هر روز قبل از اینکه اتاقش و ترک کنه من و تو بغلش فشار میداد و میرفت

۲ سال از بهترین سالهای عمرم و من یه puppet  دوست داشتنی بودم

اما کم کم بزرگ شد ... دیگه به من احتیاجی نداشت

نخ های من پاره شد و روی زمین افتادم ... هر شب روی من و لگد میکرد و رد میشد

اما

هیچوقت حس نکرد دارم زیر پاهاش له میشم

من فراموش شدم ... ساعتها بهش نگاه میکردم اما حتی سعی نکرد از روی زمین بلندم کنه

دیروز که از خواب بیدار شدم خودم و بین زباله های اتاقش دیدم

به زودی هم از این اتاق میرم بیرون .

 ----------------------------------------------------------

پی نوشت :

من عسل و خیلی دوست دارم

بهترین دوستی که همه عمرم داشتم

مهربونه ... اینقدر خوبه که نمیتونی بهش بدی کنی

کاش همه قدر این خوبیش و بدونن و کاری نکنن دل مهربونش بشکنه

الان این کامنتش و خوندم دوست ندارم زیر کامنت بقیه مدفون بشه

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت1:58 PMتوسط یاسی |

 

بازم بیداری و بی خوابی و خودخوری های شب

 چرا قلمم نمیکشه به نوشتن ؟

ترکم بکن برو من عادت دارم

منکه عشقم اینه پس بزار عاشق باشم  

من با دستای خودم برای خودم قبر کندم

میخوام بخوابم توش ولی سخته هرچند

چون لحظه  تلخ  و جدایی وداعست

برو  اما اگه ارزش دارم روز مرگم  به یادم سر خاکم بشین

برو

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت7:32 PMتوسط یاسی |

 

بخواب تا ابد

تا انزوای روح

تا آواز فلوت فرشته مرگ

فراموش شده شبهای تنهایی

راه گم کرده بیگناه

بیراه ای دیگر نزدیک است و هوسرانی دیگر نیز

پس بخواب تا گریه دیگر

لالایی دیگر

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت0:37 AMتوسط یاسی |

 

احسان عزیز هموطور که خواستی همه عکسات REMOVE شد ... لازم نبود خودت بنویسی به دوستات میگفتی کافی بود

همه چیزی که میخواستم بنویسم  با یه کامنت از سرم پرید...

من از نوشتن روزانه هام  بدم میاد برای همین ترجیح میدم هیچوقت اینجوری ننویسم حسم و  اون حالی که بهم دست میده و تو چند خط بگم و ببندمش ... دیشب بیشتر از ۲۴ ساعت بیدارخوابی تو آژانس به صدای لالایی برف پاک کن گوش میکردم ... با نور نارنجی اتوبان به این فکر میکردم چرا یه غریبه که اسمش دوسته احسانه باید بیاد اینجا و به گفته خودش یه پرینت از محرمانه ترین احساسات من و ببره به احسان بده ؟ ... آیا دروغ میگه ؟ احسان حتی عکس منو به یه دوست نشون نمیداد ... اینجا اتاق شکنجه منه چطور اجازه میده چشم یه غریبه به روح زخمی من خیره بشه ... آیا میخواد خودش و مهم نشون بده ؟ ... وای چسبوندنه این همه تیکه های گم شده پازل سخته ... وحید داداشم اشتباه نکن من عادت ندارم تو ذوق کسی بزنم .... تحقیر کردن و دوست ندارم ... پست قبلیه من اعتراض بود که اول به دیوارهای این بلاگ خورد و دوم  تو صورت خودم ... وحید داداشم ... ۳۶۰ نمیشه حرف زد ... نمیخوام شکستم باعث شادی خیلی ها بشه ... دوست دارم همون یاسی نشون بدم هر چند از این همه تظاهر خسته شدم .

 

دنبال دروازه عشق بود

زیبا با دستگیره ای از جنس یاقوت

دلباخته مرد نقاب دار شد

صورتکی که لبخندی بی پایان داشت

شبها افسانه شاه پریان را با هم میخواندند

 افسوس

دختر از عشق خود گفت

و به دنبال مرد نقابدار شهر عشق را گشت

عاقبت دخترک

در دستش صورتکی بکه لبخندی بی پایان داشت

 تنها

از دوازه عشق بیرون رفت

 .............................................................................

 پی نوشت :همیشه نظرت برای من مهمه  احسان عزیز دیگه اسمی ازت نمیارم ... کسی اگه اینجا میاد نمیدونه من و تو کی هستیم اگه منظورت وحید ... چشم از داداش وحید میخوام دیگه اهانتی نکنه از این به بعد هم کامنت بسته میشه خوشبختانه این قالب جدید بر خلاف قبلی با بستن پارت کامنت فرمش به هم نمیریزه

+نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت0:10 AMتوسط یاسی |

اینایی که من مینویسم ک س شعر نظر ندید

 

میدونی دارم الان چه کار میکنم  ؟ نوشته هام و میخونم ... همه اونایی که تو بهشون گفتی ک س شعر !!! ...  از نظر تو همه چیز یه تاریخ مصرفی دارشت... خودت هم تاریخ مصرف داشتی برای همین فراموشت کرد ... منم داشتم ... دیشب دلم برای شیرین تنگ شد ... ندیده بودمش اما بود برای اون چیزی که بود دوسش داشتم ...  آدما و برای اونی که هستن باید خواست  ... از آدمای هوسباز بدم میاد ... تو یکی از اونایی چون هوس کردی باشی و بعد از یه مدت  هوس کردی بری ... چه گستاخانه بلاگت پست زدی ... میخوای بدونی از چی ناراحتم ؟ ... همیشه از کسی که انتظار نداری چیزی و  ببینی یا بشنوی دلت میشکنه ... یه روزی نوشته های من ... عکسم تو بلاگ تو بود اما حالا میگی به درد دلم میگی ک س شعر ... آدما در مقابل کاری که انجام میدن باید پاسخگو باشن ...  نمیدونم اسمت و بذارم نا سپاس ... بی لیاقت ... بچه ننه ی لوس ؟ ... زیادی بهت توجه کردم نه ؟   من احمقم اما همه نیستن ... نخون دیگه قسمت میدم دیگه این بلاگ نیا و نوشته های من و برای خودت تفسیر نکن ... تو خیلی وقته مردی ... تموم شدی ... من یه آدم نوستالوژیکم با تخیلاتم زندگی میکنم ... دل دو تا از دوستات و شکستی ... برو ببینم میتونی مثه عسل و پیدا کنی که با دردت اشک بریزه ... هنوز به اونطرف دنیا نرفته بود فراموش کرد وجود داری ... قیافه درمونده خودت و فراموش کردی ؟ من هنوز یادمه میرفتی و نه میشنیدی ...  از خدا میخوام دلت و بشکنه همیشه عشق سواره باشه و تو پای پیاده دنبالش بری اما بهش نرسی .. مثه من  

 

مراقبه عشق نبودی

نمیدونستی از جنس بلوره ؟

زود میشکنه و  خورد میشه

تو برو

من از رو زمین برشون میدارم

دستام و نگاه کن زخمیه!

دیوونه ام ؟

اما من عاشق این حماقتم  

اگه همشون و جمع کردم دنبالت میام

باز هم برات لالایی میخونم تا بخوابی

باز هم نگرانت میشم  تا شبها زود بیایی خونه

+نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت8:58 AMتوسط یاسی |

 

گیتارت و بردار  ... بزن !!!  میخوام فراموش بشم ... بین سیمهای گیتارت گم بشم ... من گمشده ترینم.

ناله گیتارت روح زخمی من و تسکین میده ... با هر ناله قلبم فشرده تر میشه.

 آآآآآآآآآآآخ چه لذتی داره این همه درد  .... مچاله شدنم ... تار و پودم به هم میپیچه ... فریاد فراموش شده ترین بیگناه پشت سیمهای گیتار

بزن ... تا ذرات شب هست بزن ... همه وجودم خالی از حس دوست داشتن بشه ... به انگشتات نگاه میکنم چه زیبا با بدن برهنه تار بازی میکنه ...  به اوج لذت میرسی

از این به بعد اگه دلت  تنگ شد به یاد منه فراموش شده گیتار بزن ...

+نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت3:39 AMتوسط یاسی |